روزی روزگاری چند طرفدار قرمز منتظر شروع شدن دربی بودن.
آن ها به خانه ی اقوام خود رفته بودند تا دربی را کنار یکدیگر ببینند.
تخمه . آجیل و بستنی آورده بودند تا در هنگام دبدن بازی بخورند.
پدر بزرگ آن ها آبی دل بود و دوست داشت آبی برنده بشه.
بالاخره بازی شروع شد.قلب ها به شدت میتتپید.بچه ها ارام و قرار نداشتند.
گذشت وگذشت نیمه ی اول تمام شد.
کرکری های دو طرف شوع شد:
بچه ها: شش تایی ها . شش تایی ها
پدر بزرگ: مجیدی با غیرت.
نیمه دوم شروع شد.
دوباره استرس وارد دل ها شد.
گزارشگر: یه موقعیت .........
چیزی نمونده بود پیره مرد از استرس غش کنه.
بازی ادامه پیدا کرد. در 90 دقیقه گلی زده نشد.
3 دقیقه وقت اضافه اعلام شد. فشار بی امان آبی ها ترس به دل قرمز ها انداخته بود.
1 دقیقه به پایان وقت های اضافه مونده بود که ...........
ادامه ی داستان در قسمت دوم
نظرات شما عزیزان: